هفتههاي بيخبري يادت هست ؟
آن روز كه كوچههاي هفته را، قدم ميزديم
كوچهي چندم بود ؟
هان! جمعه بود
آن روز كه جمعه را بيحوصله قدم ميزدي، گفتي :
فاصلهمون از شنبهست تااااا.... جمعه
غافل از اينكه، از جمعه تا شنبه فقط، يك روز فاصلهست!
تو شنبهي آغاز و من، جمعهي پايان بودم
تو بامن پايان شدي و من، با تو آغاز ...
-------------------------------------------
ديروز
در سمتِ شِش سالِگيَم
تراكم ِ معصوميتي را ، نقاشي كردم
- چشمانِ تو را ميگويم -
مدادِ سفيدم تمام شد!
باور نميكنم
هوا پر از عبور توست و من
هنوز تورا ندارم
سلام ميگويم...
بي جواب هم عزيزي...
------------------------------------------------
تو به آساني ِ يك حرف
به آساني ِ يك خنده مرا رنجاندي
من به آساني ِ يك بغض
به آساني ِ يك گريه تو را ميبخشم!
***
صحبت اين نيست كه با هم باشيم
صحبت اين نيست كه در مرز حضور
شاه بيت غزل تلخ ِ هوسها باشيم
قلبها معيارند
قلبها باور ِ يك رابطهاند
در سرانجامِ حضور
نازُكْ انديشهي ما،
پُل ِ پيوند همآغوشي ِ ماست!
پاسخ ِ حرفِ تو را خواهم داد
پاسخ ِ حرفِ تو را با نفسم خواهم داد...
----------------------------------------------------------------------
پ.ن:
هميشه ميگفتي : فاصلهي ما از شنبهست تاااا ... جمعه!
غافل از اينكه از جمعه تا شنبه فقط يك روز فاصلهست!
----------------------------------------------------------------------
كوچهها گيج و گُمَند
راه و بيراهه به هم متصلَند
كودكي دُردانه، در دلم ميگويد :
"سنگها خندانند، شيشهها منتظرند!"
لحظهها وسوسهي شيطنتند
و من آن كودكِ گستاخ و چموش
پُرم از عقدهي ِ آن وسوسهي بازيگوش
كه به من ميگويد :
"دخترك آمد و رفت
سنگ بر شيشه بزن
پاسخ ِ شعر ِ تَر ِ چشم ِ تو را خواهد داد"
لحظهها زود گذشت
من ولي سنگ به دست
پُرم از حوصلهي عقربههاي ِ ساعت!
همچنان در پس 30 سالگي ِ كوچه و من ،
شيشهها منتظرند...
------------------------------------------------------------------------------------------غزلهاي عاشقانهات
سهم خاك شد
و لالهها روييدند
اما، واژگون !
قرار ما اين نبود
تو از زندگي تخفيف گرفتي
اما همچنان، بودنم را حساب ميكنم
قصه تمام شد و من
در سايههاي بغض
سرود رفتنت را سوت ميزنم!
-------------------------------------------------
پ.ن:
ايدهي "لالههاي واژگون" را از دوست عزيزم "سيد" وام گرفتم .
فرقي نميكند
خوشحال هم كه باشيم
آسمان ساز ِ خودش را ميزند
زَخمههاي رَعد
ضَجههاي ابر ...
آغوشت را
گُلدان ميشوم
و رَگهايت را ريشه
اما هَوس ، به معصوميت عشق
پُشتِ پا ميزند
و من به صداقتِ تو !
لحظههايِ بُهت
قطره قطره ميچِكند
ساعتِ شَماتهدار
انگشت به دهان ميايستد
وقتي
تو بر سقفِ اتاق ، آونگ ميشوي!
آسمان ، ساز ِ خودش را ميزند
زَخمههاي رعد
ضَجههاي ابر
گريههاي من ...
--------------------------------------------------------------------------
هميشه پا به پاش مياومد و هيچ گِلهاي هم نميكرد ، رفيقِ نيمه راه نبود
اما اين دفعه به پاش افتاده بود و و ضَجه ميزد كه نرو ...
ميگفت : اگه بري من رُ از دست ميدي و منم تو رُ از دست ميدم و ميميرم ...
اما اون خيلي دوست داشت كه بره انگار يه كسي صداش ميزد و يه جورايي
به شدت وسوسه شده بود كه بره ، بين رفتن و موندن مُردد بود ، پاش به زمين
ميخ شده بود وعقل و احساسش با هم درگير شده بودند و قربوني ِ اين
درگيري خودش بود و رفيق ِ قديميش كه به پاش افتاده بود ...
بالاخره تصميمش رُ گرفت و رفت ...
بيچاره "سايه" ، وقتي اون رفت به سمت تاريكي ، دِق كرد و مُرد !